تبليغاتX
بن بست
من آن کس که می خواستم باشم نشدم،آنکس که شده بودم نماندم،آنکس که بودم هم نیستم

وطنم...وطنم...وطنم...:((

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 17:58  توسط آرسو 

کلاسای دوره پیشرفته ی عکاسیمو گذاشتم واسه ترم بهار...ثبت نام کردم ولی ترجیح دادم نرم چون حوصله شو نداشتم هنوز شهریه م رو هم پس نگرفتم...چون وقت نمی کنم همه ش خوابم یا پای نت یا تو تختخواب...به به چه دختر ماهی...!اصنم واسم مهم نیس چرا همه ش فک می کردم اینجوری بده...آقا من دوست دارم دلم می خواد شبا بیدار باشم روزا بخوابم کی گفته اصن یه آدم درس حسابی حتمن باید شب بخوابه روز فلان...هان ؟

تازشم سه کیلو هم کم کردم نه رژیم گرفتم نه کلاس ورزشی رفتم قبلنا یه کوچولو پیاده روی و اینا هم می کردم الان همونم بی خیال

طی یه ماه اخیر حتا یه خط کتاب هم نخوندم...یه فیلم هم ندیدم...چرا یه فیلم ایرونی دیدم اونم فقط به خاطر بازیگرش...هه هه هه

یه سریال جدید هم گرفتم البته خواهرم لطفیده و گرفته این ،هنوز ندیدمش...تلفن هیچ کدوم از دوستامو جواب نمی دم هیچ مهمونی نرفتم جز شب یلدا که خب اونم فقط خوردمو و خوردمو و خوردم همین

تازشم تو این هیر و ویر یکی گیر داده به ما که با هم دوست شیمو و فلان...دوست که هستیم دوست ِدوس.ت پسر ِدوست خواهرم ها ها ها... ولی کی حال داره...دوس.ت پسر داشتن آخه دردسرهای خاص خودشو داره ملتفتید که...؟!::دی

ولی دارم روش فک می کنم...یهو دلم تنگید واسه همه چیش...قهر و آشتی هاشو...و همه چیش خلاصه

بعدم اینکه گفته بودم که کارم هم به فنا رفت همینجور الکی ه الکی...بی خیال بابا کار می خوام چی کار...ک.ص خوا.ر مادر دنیا...والا

پ.ن:عکس مربوط به همون سریالی که گفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 3:6  توسط آرسو 

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکستن من

قانون صادقانه ی قدرت را

تأیید می کند

او وحشیانه آزاد ست

مانند یک غریزه ی سالم

در عمق یک جزیره ی نامسکون

.

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شرم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لابلای بوته هایم

پنهان نموده ام

                           «فروغ فرخزاد»

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:2  توسط آرسو 

بایه هنرپیشه ی سینما و تلویزیون دوست شدم- البته آقامی باشد،نه خانوم:پی- که بهم می گه جوجوی وحشی:دی هاهاها!

ووواااااای صداش محشرتر و خوشگل ترتر ازاون چیزیه که تو فیلماش دیدم...

کلن،دارای روح لطیفی می باشند و دوستی بسیار خوب.هر چند ۳ هفته بیشتر نیس که منو می شناسه ؛)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:31  توسط آرسو 

تولدتون مبارک...:*
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:20  توسط آرسو 

من،اون وقتهایی که خیلی خوشم،سرخوشم،همه ش منتظر یه اتفاق بدی هستم که بیفته و ریدمان کنه تو همه ی خوشیهام...نه اینکه منتظرش باشم ولی می دونم که پیش میاد...

همین اواخر،یه چیزی باعث شد که خوشیهام، زندگیم، همه چی م دودمان بشه بره هوا...به همین راحتی.

و در حال حاضر،ما یه عدد انسان پلاسیده ی افسرده ی از صبح تا شب پای نت بشین ه گه شدیم همین.باز باید دوباره همه چیو از اول شروع کنم...حالا کی؟چه وقت؟هر وقت که از میزان قابل توجهی از ک.و.ن گشادیمان کم شد.الان حوصله ی خودم رو هم ندارم چه برسه،بگذریم...تا اون یکی تولدم چند ماهی مونده،تا اون موقع حتمن آدم می شم.هــــــــــــــــــــــــی...:(

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 3:6  توسط آرسو 

Photo by:ebrahim heidari

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 3:37  توسط آرسو  |