تبليغاتX
بن بست
من آن کس که می خواستم باشم نشدم،آنکس که شده بودم نماندم،آنکس که بودم هم نیستم
تولدتون مبارک...:*
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:20  توسط آرسو 

من،اون وقتهایی که خیلی خوشم،سرخوشم،همه ش منتظر یه اتفاق بدی هستم که بیفته و ریدمان کنه تو همه ی خوشیهام...نه اینکه منتظرش باشم ولی می دونم که پیش میاد...

همین اواخر،یه چیزی باعث شد که خوشیهام، زندگیم، همه چی م دودمان بشه بره هوا...به همین راحتی.

و در حال حاضر،ما یه عدد انسان پلاسیده ی افسرده ی از صبح تا شب پای نت بشین ه گه شدیم همین.باز باید دوباره همه چیو از اول شروع کنم...حالا کی؟چه وقت؟هر وقت که از میزان قابل توجهی از ک.و.ن گشادیمان کم شد.الان حوصله ی خودم رو هم ندارم چه برسه،بگذریم...تا اون یکی تولدم چند ماهی مونده،تا اون موقع حتمن آدم می شم.هــــــــــــــــــــــــی...:(

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 3:6  توسط آرسو 

پاکش کردم چون فک می کنم،آزادی که الان دارم و همچنین بسیاری از دغدغه های فکریو که ندارم، خیلی بهتر تر از هر چیزیه.اوهوم:دی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:3  توسط آرسو 

Photo by:ebrahim heidari

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 3:37  توسط آرسو  | 

کلن،خسته م،حالم خوب نیس،حالِ روحیم البته-سلام میلوش-حوصله هیچ کار و هیچ کسیو ندارم.حتا حوصله خوابیدن...این شبا باز اساسی بیخوابی زده به سرم.پاییز رو همیشه دوس داشتم ولی پاییز امسال رو خیلی نه...حال و حوصله دیدن فیلمو اینارو هم ندارم.فک کن هنوز تو خماری ه سیزن ششم "دسپرت هاوس وایوز"م.یعنی هنوز نرفتم بخرمش،یعنی گذاشتم وقتی بخرم که اساسی دل و دماغ دیدنشو داشته باشم.حوصله اینجا نوشتن رو هم ندارم...خوش به حال بعضی از این وبلاگ نویسهایی که می شناسم ۸-۷ساله دارن یه ریز می نویسند بعد اونوقت من هنوز اول راه خسته شدم البته که؛من کلن وبلاگ نویس نیستمو از نظر خودم هم چرت و پرتایی که می نویسمو،می نویسم واسه دل خودم.خیلی کلیشه ای شد نه...؟چون اصولن همه همینو می گن ولی خب برای من مهم نیس اینجا ۱خواننده داره ۲تا یا ۵۰۰تا حالا یا بیشتر...می فهمی که...؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:33  توسط آرسو 

بیخود نیست بهترین و صمیمی ترین رفقای زندگی ه من آقایون می باشند...یکی از همکارام که خانوم هم می باشند واقعن واسم غیر قابل تحمل ه...هزار تا همکار مرد داشتن؛ باور بفرمائید... بی نهایت بهتر از داشتن یه همکار خانوم ه .اونم از نوع ه مسئله دار و مشکل دارو عقده ای و حسود...

مرده شوره ریختتو ببرن خانم"ن.الف.ی" :۷ای کاش می خوندی اینجارو و می فهمیدی که به زور دارم تحملت می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:16  توسط آرسو 

همکارام؛ خداییش یه پا ک.س خولن...خوبه آدم ،آدمای جورواجور و عجیب غریبی اطرافش می بینه ها،اونم از نزدیک...ولی خب من کلن آدم منعطفی م...الان درسته اینی که نوشتم ؛)؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:35  توسط آرسو